تبليغاتX
قصه دل

قصه دل

قصه های یخی قلب رضا

بی تو هیچم

من بی تو هیچم تو باورم نکن

 خیسم ز گریه تنهاترم نکن

 عاشق نبودم تا با تو سر کنم

 آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم

 تو بمون که بی تو غصه می خورم

اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم

 ولی از هوای گریه ات پرم

 اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو

 تو بمون که آشیانه ام تویی

 به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره

اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از هم زبونیت

 پنهون نکردی از من نشونیت

 من پا کشیدم از عهد بسته ام

 تو پا فشردی بر مهربونیت

اگه هم زبون نبودم اگه مهربون نبودم

چه کنم دل این دل شکسترو

 اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمی گشودم

به تو بستم این دو بال خستمرو

اگه شکوه دارم از تو  اگه بی قرارم از تو

تو بمون که آشیانه ام تویی

 به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 23:30  توسط رضا   | 

وصال


             می شکند سبوی جان از ترک خیال تو         کوچه به کوچه می رود وصل من و جدال تو
             سایه سرو قد خود از چه کنی زمن دریغ      من که کنم زهر کسی در همه جا سئوال تو
             دل پی ناز چشم تو رفت ز دست من ولی     از سر من نمی رود آرزوی محال تو
             ورد و دعا نمی کند هیچ اثر به حال دل         حال من خراب شد بسته به روز و حال تو
             هر که مرا به گونه ای طعنه کافری زند         عاشقم و نشسته ام تا برسد وصال تو

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 16:44  توسط رضا   | 

فقط تو



تو را تا بی نهایت دوست دارم

نمی گویم تو را بر حسب عادت دوست دارم

اگه زخم زبونه باور تو

نمی ترسم بگو من دوست دارم

بلند سایه تردید روی شونه ات

نمی شورم دیگه دلواپسی را از توی خونه ات

می بخشی آسمون دستامو بسته

صدای العطش اینجا نشسته

می بخشی چشام هم تردید دارند

به یار دیگران امید دارند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 16:38  توسط رضا   | 

ای همه دنیای من

آرزو دارم سایه ای باشم

بر سر لحظه های بی پناهت

آرزو دارم همدمی باشی

در لحظه های تلخ تنهائیم

همسفرم شوی در سکوت جاده ی تنهایی

نیاز من هستی و من نیاز تو هستم

سوز نهان در ساز تو هستم

آرزو دارم زیر سقفی از مهربانی

برای هم باشیم

همچون آینه

صداقت را نثار همدیگر کنیم ...


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 16:32  توسط رضا   | 

منتظران معشوق

توراندیده ام ،چون لایق دیدارنبوده ام،تورانخوانده ام ،چون نمیدانم چگونه یاد کنم مولایم را...

اکنون دستان پرگناهم را به سوی معبود عاشقان دراز می کنمودعای فرجت راباخود زمزمه می

کنم شاید آن محبوب یگانه درد من وهمه ی منتظران رابنگرد ونور امیدی بردل های مأیوسمان

بتاباند وظهورت رابراین زمین خسته ارزانی گرداند وازخداوندگارجهانیان فرجت راخواستارم...

خدا کند که بیاید.............................................

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 16:21  توسط رضا   | 

بیا که دوست دارمت

بیا که دوست دارمت !! بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو

چشم تو، خود را بگسترد. بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب،

آرامشی به قلب سپید تو آورد... شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در

چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...

 بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند. شاید

قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است. آنجا که واژه ها به هیاهو

نشسته اند. شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

من اگر روح پريشان دارم من اگر غصه هزاران دارم گله از بازي دوران دارم

 دل گريان،لب خندان دارم به تو و عشق تو ايمان دارم در غمستان نفسگير،

اگر نفسم ميگيرد آرزو در دل من متولد نشده، مي ميرد يا اگر دست زمان

درازاي هر نفس جان مرا ميگيرد دل گريان، لب خندان دارم به تو و عشق تو

ايمان دارم من اگر پشت خودم پنهانم من اگر خسته ترين انسانم به وفاي

همه بي ايمانم دل گريان، لب خندان دارم به تو و عشق تو ايمان دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 17:59  توسط رضا   | 

تو مرا مي فهمي

                         من تورا ميخواهم

 

                                 و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است

تو مرا مي خواني

 

                           من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 22:45  توسط رضا   | 

 


در تمام مسير طولاني که خود را همراه آن کرده بودم
تسليم دوست داشتنهايم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوي خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدي و زيستي اما به خواست من ,و حال من به اين زيستن خاتمه ميدهم
دل گمراهم بوي عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوي من آورد
فکر ميکردم در پاييز هم مي توان جوانه زد اما اين بار ساقه هاي محبت در دل من خشک و سياه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بي رحمانه سوزاندي
لحظه هاي سبز و شيرين مرا چه ناعادلانه به سياهي و تلخي کشاندي
هميشه بر آن بودم که از عشق زيبايم براي همگان بخونم
و فرياد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز اين خروش عشق را در دل من باور نداشتي
حالا ديگر شرمگين اين دل خود شدم.... براستي چرا تورا ساختم ؟؟؟؟


 چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه هاي عاشقي را براي تو سرودم؟
حال ديگر عشق من خفته است, دستانم ديگر آغوش گرمت را طلب نمي کنند
واي بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
واي بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ي تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهايت را برايم خاموش کردي
چه ناگاه شيشه ي دلم را با غرورت شکستي
و چه  ناگاه  مرا در آتش عشق بي فروغت سوزاندي
رهايت کردم,رهايت کردم که ديگر در قفس قلبم اسيرو درمانده نباشي
عشق تو را براي خود يک خاطره ي جاودانه ثبت خواهم کرد
يقين داشته باش که ديگر سرزمين تشنه ي دلم را با وجود تو سيراب نخواهم کرد
و گلهاي زيباي باغچه ي عشقم را ديگر با نگاه تو آبياري نخواهم کرد
تقدير را اينگونه برايم رقم زدي مي توانست زيباتر از اين باشد
غنچه ايي در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودي
ديگر نمي مانم,مي روم ,ميروم و آن کلبه عاشقي و آن غروب پاييزي را با تمام زيبائيهايش به تو مي سپارم
پس رهايش نکن بگذار بپاس عشقي که به تو داشتم اين خاطرات براي هميشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتي ... و هرگز مرا همراهي نکردي
نميدانم خانه عاشقي کجاست و به کدامين سو بايد رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 14:1  توسط رضا   | 

دنیا دو روزه

میگن دنیا دو روزه ... اما این دو روز ؛ دو روزه کاملا متضاد هستن
یه روز تو به دنیا می خندی ..... یه روز دنیا به تو
یه روز دنیا به روت می خنده ... یه روز بهت می خنده
یه روز از فرش به عرش می رسی و یه روز ....
یه روز همه دوست دارن یه روزهمون آدما چشم ندارن ببیننت
یه روز کوهی از غمی ... یه روز ........
یه روز شاه و یه روز گدا ..........
تو که اینو میدونی
پس واسه خاطر فردات چشماتو به روی امروزت نبند و از امروزتم دلگیر نشو و
فراموش نکن فردایی هم هست .......
تو که میدونی نه تلخی امروز موند نیه و نه شیرینی فردا همیشگیه
پس خودت باشو از ترس زمستون توی تابستون کاموایی نپوش
از آتیش تابستون زمستون لخت نرو بیرون ............................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 12:32  توسط رضا   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:4  توسط رضا   | 

انتظار

اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي ديوانگي ام را به چشم خود مي ديدي
اگر مي دانستي كه لحظه هاي حضورت ، تيك تاك ساعت زمان زندگي از كار باز مي ايستد
امواج طوفاني نگاهم را كه زير پلكهاي پراز اشكم پنهان است حس مي كردي
اگر مي دانستي كه صداي ضربان نفسهايت در قلب بيقرارم ، حكايت دلواپسي ها را نقش مي بندد
تمام قصه هايي را كه در طول دوبهار براي رؤياهايم ساختم ، لمس و باور مي كردي
اگر مي دانستي كه طنين ناز صدايت ، فصل فصل كتاب زندگي ام را رنگين و زيبا مي كند
آنگاه تمام اشكهاي غريبانه ام براي دل شيشه اي و نازكت معنا مي شود
اگر مي دانستي كه لرزش ضربان قلبم براي ضربان قلب عاشقت چگونه هراسان مي تپد
عشق را در امواج نگاههاي بي تابي و دلنگراني هايم مي ديدي و حقيقت درونم را روشن مي گرفتي
اگر مي دانستي كه چقدر بيقرار و دلتنگ تو و لحظه هاي شيرين بودن و حس كردنت هستم
تپش موج هاي عاشقي را در چشكانم حس مي كردي و مي دانستي كه چقدر چشم به راه توام
اگر مي دانستي كه حتي با وجود بودنت و حس كردنت بازم هميشه و هرلحظه دلتنگ توام
مي ديدي كه يك ديوانه چگونه براي حضور تو و نفسهايت پرپر مي شود و هرلحظه اشك مي ريزد
آري من چشم به راه توام اي ماه تابان هستي و بي كسي هاي عاشقي غريب
من بي تاب و بيقرار لحظه هاي بودنت هستم اي ستاره ي چشمك زن و روشن شبهاي تارم
من زنده به عشق توام ، پايبند به نفس هاي توام ، و در انتظار حضور ديدگان عاشقت هستم
من با تكرار نفس هاي تو زنده هستم و با حرفها و لبخندهاي آسماني تو جاني تازه ميگيرم
آري من بي تو هيچم اي اولين و آخرين و تنها عشق ماندگار ...................
بخشي از نوشته هاي يك ديوانه
و قسمتي از كتاب عشقي كه شايد هيچ وقت و هيچ جا چاپ نشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:58  توسط رضا   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 20:38  توسط رضا   |